
بشين ميخوام واست يه داستانيو xa0تعريف کنم ... xa0 ما يه همسايه داشتيم که اوضاع ماليش xa0خيلي خوب نبود . سال به سال نميتونست لباس بگيره. همه جا پياده ميرفت . اگه شب بدون شام ميخوابيد xa0اتفاقي xa0واسش نمي افتاد . بعد چند سال خدا واسش xa0خواست . حسابي اوضاع کارو xa0بارش گرفت . ماشين آنچنانيو . استخر و هر روز يه دست لباس . هميشه بهترينارو xa0داشت . اما قدر ندونست و ورشکسته شد ! برگشت سر خونه اول ! ميدوني ديگه xa0نميتونست پياده بره اون ماشين ميخواست .نميتونست با لباس چند ماه پيشش xa0بره بيرون . اون ...
ادامه مطلب